سلام به همه ی دوستان من سحر هستم 21 ساله اهل شیراز که به همراه خالم 1 مغازه ی لباس و سفره ی عروس تو ملاصدرا داریم.من تقریبا 2 سالی هست که اونجا هستم.داستان من از روزی شروع شد که خالم مریز شد و جای اون دوستش اومد.دوست خالم خیلی باحال بود و زود با هم دوست شدیم که هر شب داداشش (علی) میومد دونبالش و میرفتن ولی خوب مسیرمون 1کی نبود (خونه ی ما قدوصی هست) تا اینکه 1 شب مریم خانم بهم گفت که شب خونه ی عموش اینا دعوت هستن که خونشون قدوصی هست و من هم میرسونن.شب که داداشش اومد خیلی از تو آینه من نگاه میکرد که اعصاب من خورد کرده بود.من میخواستم سر خیابون پیاده بشم که با اسرار مریم جون من تا درب خونه رسوندن.چند وقتی به همین ترتیب گذشت تا اینکه تقریبا 3هفته بعد که دیگه خالم خوب شده بود 1صبح که داشتم میرفتم مغازه دیدم 1 ماشین اومد کنارم و گفت:سحر خانم شمایید؟ تا برگشتم دیدم علی هست و بعد از کلی احوال پرسی اصرار کرد که میخواد برسونتم و گفت که هر صبح با دوستاش تو خلد برین ورزش میکنن به این ترتیب هر صبح من هم میرسوند و شمارش بهم داد تا اگر دیر یا زودی شد بهش زنگ بزنم ولی اصلا نگفت که منم شمارم بهش بدم! بعد از 1 مدت اون شده بود سرویس رفت و برگشت من و ازم خواست تا با هم بریم ستاره! این درخواستش خیلی غیر منتظره بود ولی نمیدونم چی شد که قبول کردم و شب جمعه با هم رفتیم.اون شب خیلی با هم گفتیم خندیدیم و خوش گذشت.تقریبا ساعت 11 بود که دیگه من رسوند خونه وقتی که میخواستم پیاده بشم یکدفعه دستم گرفت زل زد به چشمام گفت:ممنون که اومدی بعد هم با دستش صورتم نوازش کرد گفت خوابای خوب ببینی...!!! منم فقط با تعجب گفتم شما هم همینطور ممنون شب خوبی بود و اومدم تو خونه.تا صبح تو رختخوابم خوابم نمیبرد.دلم میخواست بهش بزنگم باهاش صحبت کنم ولی غرورم بهم اجازه نمیداد.صبح که بیدار شدم خوشحال بودم که میبینمش باهاش صحبت میکنم ولی اون نیومد... خیلی حالم گرفته شد.گذشت تا شب که میخواستم برم خونه اومد دنبالم.با دیدنش حالم اومد سر جاش.تقریبا ساعت 9 بود که 1 حرف عجیب زد.گفت که باید اول بریم خونه ی عموش دنبال مریم منم گفتم باشه بریم.وقتی رسیدیم بهم گفت که کسی خونه نیست و مریم تنها بالاست بریم بالا تا آماده بشه ولی من قبول نکردم تا اینکه مریم اومد پایین به اسرار من برد داخل.من و مریم رفتیم تو اتاق تا اون لباساش عوض کنه.وقتی که لباساش در میاورد بحث کشوند به سوتینی که تنش بود بدشم بدنش از این حرفا...!!! نمیدونم چی شد که دیدم داره دستشو به من میزنه و میخواد که من .... بعدشم صدای علی زد منم که تو این حال و هوا نبودم بعد فهمیدم که با من چکار کرده .... اون شب ازبس گریه کردم تا صبح خوابم نبرد.وقتی از خالم راجبه مریم پرسیدم فهمیدم که اون اصلا داداش نداره و علی دوست پسرش بوده داشتم دیوونه میشدو.چند وقت بعدشم با 1 دختر دیگه تو ستاره دیدمش که رفتم واسه دختره همه چیز تعریف کردم تا بلایی که سره من اومد سره اون نیاد.از اون موقع به بعذ از هرچی پسره حالم بهم میخوره.دخترا بیشتر مواظب باشین تا مثل من ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 2:30  توسط MohaMMad TanHa
|
سلام به همه ی دوستان راستش وقتی داستانهای قشنگ دوستان خوندم خواستم که بقیه هم داستان من بدونن.من اسمم مریم هست و 26 سالمه و اهل تهران هستم.تقریبا 7 سال پیش که من 19 سال داشتم در چت روم با پسری مشهدی به اسم محمد آشنا شدم که چون من اسم محمد رو دوست داشتم و اون اسم مریم خیلی با هم صمیمی شدیم و هر شب با هم چت میکردیم و به همدیگه عشق میورزیدیم.با اینکه اصلا همدیگه رو نمیشناختیم و ندیده بودیم بعد از 1 سال وابستگی ما اینقدر شد که 1 آلبوم عکس از هم داشتیم و هر شب قبل از خواب باید صذای همدیگه رو میشنویدیم و به هم زنگ میزدیم تا اینکه محمد گفت میخواد بیاد تهران تا من ببینه... من هم خوشحال بودم هم نگران که وقتی ببینمش چی میشه!!؟؟؟ به هر حال محمد روز 13/5/81 ساعت 6 توی پارک ملت با من قرار گذاشت منم رفتم.خیلی منتظر موندم اما نیومد هرچی هم بهش زنگ میزدم بر نمیداشت.با چشمای پر از اشک رفتم خونه و مامان فهمید که اتفاقی افتاده و بهم گیر داد که چی شده منم که میخواستم درد و دل کنم جریان بهش گفتم.تقریبا ساعت 10 بود که گوشیم زنگ خورد دیدم محمد!!! برداشتم گفتم بله ولی اون صدای محمد نبود یه مرد بود که گفت ببخشید شماره ی شما رو گوشیه این آقا بود که تصادف کرده و الان تو بیمارستان ........ است.پای تلفن خشکم زد داشتم دیوونه میشدو دیگه نفسم بالا نمیومد که مامان گوشی ازم گرفت باهاش حرف زد منم سریع لباسم پوشیدم برم بیمارستان که مامان جلوم وایساد گفت میخوای کجا بری به تو چه ربطی داره که 1 پسره قریبه تصادف کرده؟؟؟ منم گفتم اون بخاطر من اومد بود که تصادف کرده ولی مامان زد تو گوشم گفت هیجا نمیری!!! منم بیگدار داد زدم "خب دوسش دارم" که دیدم مامان همینطوری داره نگاه میکنه میگه دیوونه.بالاخره مامانم لباساشو پوشید و بابا رو قانع کرد تا بریم بیمارستان.وقتی رفتیم تو اتاقش تا دیدمش زدم زیره گریه و رفتم بالای سرش.بیهوش بود.بیمارستان آدرس یا شماره تلفنی از خانوادش پیدا نکرد واسه همین من و مامان پیشش موندیم تا اینکه فردا ظهر بود که موبایلش زنگ خورد.از مشهد بود.من جواب دادم.مامانش بود.بهش گفتم که چی شده و پاشن بیان تهران.تقریبا آخرای شب بود که اومدن.مامنش اول فکر کرد که من بهش زدم و کلی بهم فحش داد و من زد ولی بعد که جریان من و محمد رو فهمید کلی گریه کرد.فردا صبح بود که محمد بهوش اومد و 2 روز بعد هم مرخص شد.تو این مدت چون خانوادش در تهران آشنا نداشتن خونه ی ما بودن.مامان محمد همش بهم میگفت عروسم!!! تا اون موقع متوجه نشده بودم که چقدر محمد دوست دارم بالاخره سرتون درد نیارم عید سال 82 من و محمد ازدواج کردیم و الانم یک پسره 2 ساله به اسم سهراب داریم و در تهران زندگی میکنیم.امیدوارم که از زندگی من خوشتون اومده باشه...

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 23:24  توسط MohaMMad TanHa
|
سلام نمیدونم که داستان من چقدر واستون میتونه جذاب باشه ولی من بهار پارسال بود که اسباب کشی کردیم و رفتیم به 1محله ی دیگه که خدا رو شکر پس از سالها 1 همسایه ی خوب نسیبمون شد.همسایه ی ما 1 دختر 20 ساله داشت که پشت کنکوری بود و راستی منم رضا هستم 19 ساله و پشت کنکوری (لبخند) دختر همسایه ما اسمش مینا بود که واقعا دختر خوبیه.همون روزه اول خونوادشون که آدمای خیلی باحال و صمیمی بودن واسه اسباب کشی اومدن کمک و رابطه ی خانوادگیمون از اونجا شروع شد.مامانم که با مامانه مینا خیلی صمیمی شده بودن یا مامان اونجا بود یا اونا اینجا که 1 روز که اونا خونه ی ما بودن نسرین خانم (مامان مینا) از مامان پرسید آقا رضا چکار میکنه دانشجو هست؟؟!! که مامان گفت نه پشت کنکوریه و هر سه خندیدن.به خودم گفتم دیدی چی شد آبروم رفت.... تو همین فکرا بودم که نسرین خانم گفت چه جالب آخه مینا هم پشت کنکوریه و باز خندیدن ولی این موضوع اصلا واسه من مهم نبود تا اینکه مامان گفت پس میتونن با هم بخونن به هم کمک کنن تا ایشالا امسال موفق بشن! وای خدای من نفسم بند اومد.ای ول مامان عجب پیشنهادی مینا خانم پیش قدم شدن گفتن که تو درس فیزیک و شیمی قوی هستن که دیدم مامان داره منو صدا میکنه منم از اتاق اومدم بیرون و سلام کردم گفتم چیه مامان کاری داشتی.مامانم گفت آره واست 1 معلم خوب فیزیک و شیمی پیدا کردم منم مثل از همه چیز بی خبرا گفتم کی؟؟؟ مامان گفت مینا خانم! منم آروم گفتم چه خوب که دیدم مینا خانم 1 لبخند زد و هردو مامان 1 چشم قرنه به ما رفتن.منم سریع اوضاع رو عوض کردم گفتم منم زبان و ریاضیم خوبه.خلاصه به خودم گفتم رتبم 1 نشه 2 میشه (لبخند).تقریبا 1-2 روزی گذشت که دیدم مینا خانم با مامانش دارن در میزنن تا در رو باز کردم نسرین خانم گفت آقا رضا واستون 1 زحمت داشتم منم گفتم خواهش میکنم بفرمایید.که مینا گفت میخواستم 1 کم زبان با من کار کنین خلاصه اومدن داخل و در حضور 2مامان نشستیم تو حال و درس دادن (انگار که تو زندان بودیم) چند وقتی به همین منوال گذشت و منم 1000 تا فکر راجبه مینا میکردم ولی بعد از 1-2 ماهی رابطه ی ما خیلی صمیمی شده بود که به اسم کوچیک همدیگر صدا میکردیم یا با هم میرفتیم بیرون.چرا دروغ بگم قبلا خیلی دوست داشتم که 1 موقعیتی پیش میومد تا با مینا تو خونه تنها باشم ولی الان دیگه اون حس رو نداشتم نمیدونم چرا ولی 1 جورایی واقعا دوسش داشتم مخصوصا تو این چند وقته که در کنار درس حرفهای عاشقانه هم میزدیم.زیاد پیش میومد که بریم پارک یا سینما و با هم صحبت کنیم که جالب واسم اینجا بود که دیگه از مراقبتهای مامانا خبری نبود! دیگه شب و روز فکر و ذهنم شده بود مینا و تصمیم گرفته بودم واسه همیشه کناره هم باشیم.تا اینکه 1 روز که من تنها خونه بودم دیدم مینا در میزنه و اومد که با هم درس کار کنیم وقتی که دید من تنها خونه هستم 1 کم جا خورد و خجالت کشید و میخواست بره بدن بیاد (آخه خیلی با حیا بود) ولی من بهش گفتم مینا میخواستم راجبه 1 موضوع باهات صحبت کنم که با تعجب پرسید چه موضوعی؟؟! که با در خواست من نشست و منم 1 کم پذیرایی کردم و بعد تمام جریان رو بهش گفتم و بهش گفتم که دوست دارم و میخوام باهات ازدواج کنم.اونم 1 کم خجالت کشید و سرش رو انداخت پایین و گفت باید با مامان بابا صحبت کنی.منم گفتم میدونم ولی میخواستم اول نظر خودت رو بدونم که 1 کم من من کرد و بعدش گفت اگر مامان اینا قبول کنن من حرفی ندارم و زودی بلند شد و رفت.... وای من جواب بله رو گرفته بودم و فقط مونده بود مامان بابا که وقتی شب بهشون گفتم اول کلی خندیدن ملی وقتی دیدن قضیه جدیه گفتن هنوز خیلی زوده و باید برم دانشگاه.بعد از 1 مدت جرو بحث تو خونه مامان اینا قبول کردن که در صورت قبولیه هر دمون 1 عقد بخونیم البته این تصمیم نسرین خانم اینا هم بود.واسه همین از اون روز من و مریم تا میتونستیم با عشق و علاقه میخوندیم که شکره خدا این عمل خیره ما به ثمر نشست که حاصلش 1 دختره 2ساله هست که اسمشو گذاشتیم سارا...

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 21:5  توسط MohaMMad TanHa
|